› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2390

صفای دل به چراغ بقا دهد روغن

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه ندشواری نسبتاً آسان

صفای دل به چراغ بقا دهد روغن

نفس نلغزد از آیینه تا بود روشن

گواه پستی فطرت عروج دعوتهاست

سخن بلند بودتا بلند نیست سخن

به غیر هیچ نمی‌زاید از خیالاتت

به باد چند شوی چو حباب آبستن

لباس وهم نیرزد به خجلت تغییر

مباش زنده به رنگی که بایدت مردن

شکست جسم همان فتح باب آگاهیست

گشاد چشم حباب‌ست چاک پیراهن

چه ممکن است نبالد غرور دل زنفس

به موج می‌دمد از شیشه هم رگ گردن

کراست جرأت رفتار در ادبگه عجز

مگر به رنگ دهد باغبان گردیدن

کمال عرض تجرد ضعیفی است اینجا

به سعی رشته زند موج چشمهٔ سوزن

کجاست نفی و چه اثبات جز فضولی وهم

پری پریست تو مینای خود عبث مشکن

هزار انجم اگر آورد فلک، فلک است

ز بخیه تازه نخواهد شد این لباس کهن

فروغ خانهٔ خورشید اگر نمایان نیست

عبث زدیدهٔ خفاش وامکن روزن

به قسمت ازلی‌گر دلت شود قانع

بس است لقمهٔ‌بیدرد سرزبان به دهن

به یک دو دم چه تعلق، کدام آزادی

به زبرخاک به صحرا وخانه آتش زن

مقیم الفت‌کنج دلیم لیک چه سود

که درپی تو ز ما پیش رفته است وطن

به پنبه زاری اگر راه برده‌ای دریاب

که زیر خاک چه مقدار ریخته است کفن

چو لاله از دل افسرده تا به کی بیدل

چراغ کشته توان داشت در ته دامن

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗