تعریف
atash-shamآتش و شمع در دیوان بیدل یک خوشهٔ تصویریِ واحدند: آتشْ مادهٔ سوزانِ هستی است و شمعْ صورتِ متمدن و خانگیِ همان آتش، که سوختن را به آیینِ مجلس بدل میکند. بسامدها وزنِ این خوشه را نشان میدهد: در پیکرهٔ غزلیات (2,828 غزل، 33,047 بیت)، «شمع» در 1,419 مصراع و 1,075 غزل (38.0 %) و «آتش» در 907 مصراع و 733 غزل (25.9 %) آمده است؛ هستهٔ خوشه (آتش یا شمع) 1,470 شعر — یعنی 52.0 % کل دیوان — را پوشش میدهد و خوشهٔ گسترده (با شعله، چراغ، شرر، اخگر، خاکستر، گداز، پروانه، فانوس) به 2,009 شعر (71.0 %) میرسد. پس از آیینه، این فراگیرترین دستگاهِ تصویریِ بیدل است.
در این خوانش، خوشهٔ آتش/شمع سه کار میکند. نخست، مدلِ بودن است: هستی برای بیدل جوهری پایدار نیست، سوختنی است با آهنگهای متفاوت — از شررِ جهنده تا شمعِ آرامسوز. امضای بیدلی همینجاست که آتشِ او غالبا بیشعله و بیزبانه است: «درآتشیم و آتش ما را زبانه نیست»؛ سوختنی درونی و خاموش که نشانهٔ بیرونی نمیخواهد. «شرر در سنگ» — آتشِ نهفته در دلِ سنگ — تمثیلِ هستیِ بالقوه است و «شررِ کاغذِ آتشزده» تمثیلِ فرصتِ عمر: جرقهای که در همان دمیدنْ گذشته است. دوم، مدلِ زبان و خاموشی است: شمعْ تنها گویندهٔ مجاز در محفلِ بیدل است، زیرا زبانش از جنس سوختنِ خود اوست. پارادوکسِ کانونی این است که روشنی با خاموشی نسبت مستقیم دارد: «روشنی داریم چندانیکه خاموشیم ما» و «از دم خاموشی ما شمع هستی روشن است». ترکیبِ امضایی «شمعِ تصویر» — شمعِ نقاشیشده که سوختنش در حیرت منجمد مانده — همان جایی است که این خوشه به آیینه و حیرت میپیوندد: «شمع و چراغ مجلس تصویر، حیرت است». سوم، مدلِ سلوک است: شمع با سوختنْ کم میشود و با کمشدنْ به مقصد میرسد؛ سرِ راهش از فناست («چو شمع تا به فنا هیچجا نیاسایم») و خاکسترش پایان نیست، مادهٔ صبح است: «میتوان صد صبح از خاکستر پروانه ریخت».
تمایز بیدل از سنتِ پیش از او (شمعِ مجلسِ سعدی و حافظ، شمعوپروانهٔ عطار) در دو چیز است: یکی آنکه شمع از آرایهٔ بزم به دستگاهِ هستیشناختی برکشیده میشود — «شمعِ یکتایی» که فضولیِ ما و پرِ پروانهٔ مژگانْ حایلِ دیدنِ اوست — و دیگر آنکه آتشِ قدسیِ روایتها در منظومهٔ او درونی میشود: «چراغِ طور» از کوهِ سینا به «گدازِ دل» منتقل میگردد؛ عشق است که از گدازِ دل «روغنِ چراغ طور» میدهد.