› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 971

ادب‌سنج بیان حرفی از آن لب هرکجا دارد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه اداردردیف دارددشواری درآمدنی

ادب‌سنج بیان حرفی از آن لب هرکجا دارد

خرام موج گوهر پا به دامان حیا دارد

کف خاکیم در ما دیگرانداز رسایی‌کو

که دست عجز اگر دارد بلندی در دعا دارد

بخار ازگل، گهر از آب سر برمی‌کشد اینجا

نگوِِیی مرده رفتاری ندارد زنده پا دارد

غم و شادی ندارد پا و سر پن ماجرا بگذر

چو محمل تهمت بیداری ما خوابها دارد

ازین کلفت سرا برخیز و پا بر قصر گردون زن

قیامت فتنه‌ای از دامنت سر در هوا دارد

اگر صد نام بندی بر صفیر دعوت عنقا

هما از بی‌نیازی سر به اوج‌کبریا دارد

بقای جاه موقوف‌ست بر انعام بی‌برگان

غنا مهر سرگنجش همان دست‌گدا دارد

سر سودایی من خاک راه یاد دلداری

که نامش تا رسد بر لب دهن حمد خدا دارد

زمین انقلاب نظم غیرت نیست ناموزون

نشست گرد میدان بر سر مردان ادا دارد

مگرداغ تودوزد چشم بر درد من بیدل

وگرنه این گلستان‌کی سر بوی وفا دارد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
حیا
شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
غم
اندوه؛ سرمایهٔ دلِ عاشق و همدمِ شب‌های تنهایی.
هوا
هوای جو یا هوسِ نفس؛ آرزو، میل و عشقِ سوزان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗