› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2140

حباب‌وارکه کرد اینقدرگرفتارم

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه ارمدشواری دشوار

حباب‌وارکه کرد اینقدرگرفتارم

سری ندارم و زحمت پرست دستارم

ز ناله چند خجالت کشم‌؟ قفس تنگ است

به بال بسته چه سازد گشاد منقارم

هزار زخمه چو مژگان اگر خورند بهم

نمی‌برد چو نگه بی‌صدایی از تارم

به راه سیل فنا خواب غفلتم برجاست

گذشت قافله و کس نکرد بیدارم

ز انقلاپ بنای نفس مگوی و مپرس

گسسته بود طنابی که داشت معمارم

طلب چو کاغذم آتش زد و گذشت اما

هزار آبله دارد هنوز رفتارم

چو نقش پا مژه بستن نصیب خوابم نیست

ز سایه پیشتر افتاده است دیوارم

تلاش مقصد دیدار حیرتست اینجا

به مهر آینه باید رساند طومارم

به این متاع غبار کدام قافله‌ام

که بیخودی به پر رنگ می‌کشد بارم

سماجت طلبی هست وقف طینت من

که گر غبار شوم دامن تو نگذارم

گرفتم آینه‌ام زنگ خورد، رفت به خاک

تو از کرم نکنی نا امید دیدارم

به درد عاجزی من که می‌رسد بیدل

که برنخاست ز بستر صدای بیمارم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗