› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1077

باکه‌گویم چه قیامت به سرم می‌گذرد

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه رممیگذردردیف می گذرددشواری نسبتاً آسان

باکه‌گویم چه قیامت به سرم می‌گذرد

که نفس نازده هر شب سحرم می‌گذرد

درد اندوه خوش است از طرب بیکاری

حیف دستی که ز دل برکمرم می‌گذرد

خاک گل می‌کنم و می‌روم از خویش چو اشک

عرق شرم زپا پیشترم می‌گذرد

ترک سعی طلب ز شمع نمی‌آید راست

پای رفتارم اگر نیست سرم می‌گذرد

گرد کم فرصتی کاغذ آتش زده‌ام

هر نفس قافله‌واری شررم می‌گذرد

نامه‌ها در بغل از شهرت عنقا دارم

قاصد من همه جا بیخبرم می‌گذرد

ذوق راحت چقدر راهزن آگاهی‌ست

عمر در خواب ز بالین پرم می‌گذرد

دل چو سنگ آب شود تا نفسم پیش آید

زندگی منتظر شیشه گرم می‌گذرد

چشم بربند، تلاش دگرت لازم نیست

لغزش یک مژه از دیر و حرم می‌گذرد

خاک هر درکه به افسون طمع می‌بوسم

آب می‌گردد و آبش ز سرم می‌گذرد

مرکز ساز حلاوت گره خاموشی‌ست

گر نفس می‌زنم از نی‌شکرم می‌گذرد

آمد و رفت نفس مغتنم راحت گیر

زندگی‌کو اگر این‌گرد ز رم می‌گذرد

ستمی نیست چو ایثار به بنیاد خسیس

می درّد پوست چو ماهی ز درم می‌گذرد

نیستم قابل یک گام در این دشت چو عمر

لیک چندانکه ز خود می‌گذرم می‌گذرد

راه در پردهٔ تحقیق ندارم بیدل

عمر چون حلقه به بیرون درم می‌گذرد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗