› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1616

منتظران بهار فصل شکفتن رسید

وزن مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه نرسیدردیف رسیددشواری درآمدنی

منتظران بهار فصل شکفتن رسید

مژده به گلها برید یار به گلشن رسید

لمعهٔ مهر ازل بر در و دیوار تافت

جام تجلی به دست نور ز ایمن رسید

نامه و پیغام را رسم تکلف نماند

فکر عبارت کراست معنی روشن رسید

عشق ز راه خیال گرد الم پاک رفت

خار و خس وهم غیر رفت و به گلخن رسید

صبر من نارسا باج ز کوشش گرفت

دست به دل داشتم مژدهٔ دامن رسید

عیش و غم روزگار مرکز خود واشناخت

نغمه به احباب ساخت نوحه به دشمن رسید

مطلع همت بلند مزرع اقبال سبز

ریشه به نخل آب داد دانه به خرمن رسید

زین چمنستان کنون بستن مژگان خطاست

آینه صیقل زنید دیده به دیدن رسید

بردم از این نوبهار نشئهٔ عمر دوبار

دیده‌ام از دیده رست دل به دل من رسید

سرو خرامان ناز حشر چه نیرنگ داشت

هر چه ز من رفته بود با به مسکن رسید

بیدل از اسرار عشق هیچکس آگاه نیست

گاه گذشتن گذشت وقت رسیدن رسید

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗