› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1338

اهل معنی گر به گفت‌وگو نفس فرسوده‌اند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ودهانددشواری دشوارتر

اهل معنی گر به گفت‌وگو نفس فرسوده‌اند

هم به قدر جنبش لب دست بر هم سوده‌اند

آبرو می‌خواهی از اظهار حاجت شرم دار

این ترنم را ز قانون حیا نسروده‌اند

بگذر از دعوی که در خلوتگه عشق غیور

محرمان خانه، بیرون در نگشوده‌اند

نقش ما آزادگان بی‌شبههٔ تحقیق نیست

خامهٔ تصویر ما کمتر به رنگ آلوده‌اند

قدردانیهای راحت نیست در بنیاد خلق

چون نفس یکسر هلاک کوشش بیهوده‌اند

بیخبر مگذر ز ماکاین سبزه‌های پی سپر

یکقلم در سایهٔ مژگان ناز آسوده‌اند

هیچکس از نور عالمتاب دل آگاه نیست

خانهٔ خورشید ما را پر به گل اندوده اند

راه دیگر وانشد برکوشش پرواز ما

بی‌پر و بالان همین چاک قفس پیموده‌اند

مشت خاکیم از فضولی شرم باید داشتن

جز ادب کاری که باب ماست کم فرموده اند

زیر سنگ است از من و ما دامن آزادی‌ام

آه ازبن رنگی که بر بوی گلم افزوده‌اند

بیدل این‌عیش و غم و عجزو غرور و مهر وکین

در ازل زینسان که موجودند با هم بوده‌اند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗