› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 391

چه دارد این صفات حاجت آیات

وزن مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)قافیه اتدشواری دشوارتر

چه دارد این صفات حاجت آیات

به جز ورد دعای حضرت ذات

غنا و فقر هستی لا والاست

گدایی نفی و شاهنشاهی اثبات

فسون ظاهر و مظهر مخوانید

خیال است این چه تمثال و چه مرآت

جهان گل کردهٔ یکتایی اوست

ندارد شخص تنها جز خیالات

نباشد مهر اگر صبح تبسم

که خندد جز عدم بر روی ذرات

مه وسال وشب وروزت مجازیست

حقیقت نه زمان دارد نه ساعات

نشاط و رنج ما تبدیل اوضاع

بلند وپست ما تغییر حالات

همین غیب و شهادت فرق دارد

معانی در دل و برلب عبارات

فروغی بسته بر مرآت اعیان

چراغان شبستان محالات

نه او را جزتقدس میل آثار

نه ما را غیر معدومی علامات

تو و غافل ز من، افسوس، افسوس

من و دور از درت، هیهات، هیهات

زبان شرم اگر باشد به کامت

خموشی نیست بیدل جز مناجات

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
بلند
رفیع و والا؛ نمادِ همتِ بزرگ و سرفرازی.
تمثال
نقش و صورتِ خیالی؛ تصویری که وهم در آینه ذهن می‌سازد.
فقر
بی‌چیزی و نیازمندی؛ نمادِ تهی‌دستیِ صوفیانه و استغنا از دنیا.
تبسم
لبخندِ آرام؛ نمادِ شکفتنِ جان و گشایشِ غنچه.
خموشی
خاموشی؛ سکوتِ حیرت در برابر رازی که گفتن برنمی‌تابد.
حقیقت
راستی و گوهرِ امر؛ ذاتِ حق در برابرِ مجاز و ظاهر.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗