› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2025

به جستجوی خود از سعی بی دماغ گذشتم

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه اغگذشتمدشواری دشوار

به جستجوی خود از سعی بی دماغ گذشتم

غبار من به فضا ماند کز سراغ گذشتم

نچیدم از چمن فرصت یقین گل رنگی

چو عمر هرزه خیالان به لهو و لاغ گذشتم

شرار کاغذم آمد چمن پیام تغافل

به بال بلبلی آتش زدم ز باغ گذشتم

نساخت حوصلهٔ شوق با مراتب همت

ز بس بلند شد این نشئه از دماغ گذشتم

بهانه جوی هوس بود دور گردش رنگم

چو می‌ببوس لبی از سرایاغ گذشتم

نقاب راز دو عالم شکافتم به خیالت

ز صدهزار شبستان به یک چراغ گذشتم

جنون ترک علایق هزار سلسله دارد

گر این بلاست رهایی من از فراغ گذشتم

اگر به لهو و لعب بردن است گوی محبت

ز دوستی به پل بستن جناغ گذشتم

نوای الفت این همرهان کشید به ماتم

ز کاروان به دراهای بانگ زاغ گذشتم

چرا چو شمع ننازم به قدردانی الفت

که من ز آتش سوزنده هم به داغ گذشتم

نیافتم چمن عافیت چو دامن عزلت

به پای خفتهٔ بیدل ز باغ و راغ گذشتم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
باغ
بوستان؛ نمادِ جهان، جلوه‌گاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗