› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2741

کرد شبنم را به خورشید آشنا افتادگی

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اافتادگیردیف افتادگیدشواری نسبتاً آسان

کرد شبنم را به خورشید آشنا افتادگی

قطره را شد سوی دریا رهنما افتادگی

راحت روی زمین زیر نگین ناز توست

گر چو نقش پا توانی ساخت با افتادگی

بی‌نیازی نیست ناز غیرت آهنگان عشق

شعله راگردن‌کشی برده‌ست تا افتادگی

عالمی چون اشک بر مژگان ما دارد قدم

این نیستان داشت بیش از بوریا افتادگی

داغ می گوید به گوش شعله، کای مست غرور

تا به کی سر بر هوای پیش پا افتادگی

ما ضعیفان فارغیم از زحمت تحصیل جاه

مسند ما خاکساری تخت ما افتادگی

از مزاج کینه‌جو وضع مدارا برده‌اند

با شرر مشکل که گردد آشنا افتادگی

گه به پای کاکلش افتم گهی در پای زلف

خوش سر وکاری مرا افتاد با افتادگی

رفته‌ام از خویش تا از خاک بردارم سری

اینقدر چون سایه‌ام دارد به پا افتادگی

یار رفت و من چو نقش پا به خاک افتاده‌ام

سایه می‌گردید کاش این نارسا افتادگی

فال اشکی می‌زند بی‌دست و پاییهای آه

شبنم است آن دم که گل کرد از هوا افتادگی

خاک عاجزنیز خود را می‌زند برروی باد

خصم اگر منصف نباشد تا کجا افتادگی

ما همه اشک و تو مژگان، ما همه تخم و تو ابر

دستگیری از تو میزیبد، ز ما افتادگی

تا تواند خواست عذر سرکشیهای شباب

می‌کند بیدل به ما قد دو تا افتادگی

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗