› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1147

به گرمی نگه از شعله تاب می‌ریزد

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه ابمیریزدردیف می ریزددشواری نسبتاً آسان

به گرمی نگه از شعله تاب می‌ریزد

به نرمی سخن از گوهر آب می‌ریزد

طراوت عرق شرم را تماشا کن

چو برگ گل ز نقابش گلاب می‌ریزد

صبا به دامن آن زلف تا زند دستی

غبار شب ز دل آفتاب می‌ریزد

صفای خاطر ما آبیار جلوهٔ اوست

کتان شسته همان ماهتاب می ریزد

به عالمی که کند عشق صنعت‌آرایی

چمن ز آتش و گلخن ز آب می‌ریزد

ز موج‌خیز غناکوه و دشت یک دپاست

خیال تشنه‌لب ما سراب می‌ریزد

به ذوق راحت از افتادگی مشو غافل

که لغزش مژه‌ها رنگ خواب می‌ریزد

بجو ز خاک‌نشینان سراغ گوهر راز

که نقد گنج ز جیب خراب می‌ریزد

ذخیره دل روشن نمی‌شود اسباب

که هرچه آینه‌گیرد درآب می‌ریزد

زمام کار به تعجیل نسپری بیدل

که بال برق شرار از شتاب می‌ریزد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗