› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 697

چون شمع اگر خلق پس و پیش گذشته‌ست

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه یشگذشتهستردیف گذشته ستدشواری درآمدنی

چون شمع اگر خلق پس و پیش گذشته‌ست

تا نقش قدم پا به سر خویش گذشته‌ست

در هیچ مکان رام تسلی نتوان شد

زین بادیه خلقی به دل ریش گذشته‌ست

گر راه روی بر اثر اشک قدم زن

هستی‌ست خدنگی که ز هر کیش گذشته‌ست

شاید ز عدم گل کند آثار سراغی

از دشت، غبارِ همه‌کس پیش گذشته‌ست

هر اشک که گل کرد ز ما و تو به راهی‌ست

این آبله‌ها بر سر یک نیش گذشته‌ست

روز دو دگر نیز به کلفت سپری گیر

زین پیش هم اوقات به تشویش گذشته‌ست

شیخان همه آداب خرامند و لیکن

زین قافله‌ها یک دو قدم ریش گذشته‌ست

آدم‌گری از ریش بیاموز که امروز

هر پشم ز صد خرس و بز و میش گذشته‌ست

ای پیر خرف شرم کن از دعوی شوخی

عمری که کمش می‌شمری بیش گذشته‌ست

زین بحر که دور است سلامت ز کنارش

آسوده همین کشتی درویش گذشته‌ست

سرمایه هوایی‌ست چه دنیا و چه عقبا

از هرچه نفس بگذرد از خویش گذشته‌ست

بیدل به جهان گذران تا دم محشر

یک قافله آینده‌میندیش گذشته‌ست

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗