› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1871

یارب از سرمنزل مقصد چه سان یابم سراغ

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اغدشواری دشوار

یارب از سرمنزل مقصد چه سان یابم سراغ

دیده حیرانست و من‌ بی‌دست‌وپا، دل بی‌دماغ

غیرت بی‌دست‌و‌پایی‌های شخص همتم

هرکه را سوزد نفس، می‌بایدم گردید داغ

دل اگر روشن شود غفلت نمی‌گنجد به چشم

آنچه نتوان دید تاریکیست در نور چراغ

زشت هم از قرب خوبان موج خوبی می‌زند

خار را جوهر کند آیینهٔ دیوار باغ

از سبکروحان گرانجانی‌ست گر ماند اثر

بوی گل هرجا رود با خویش بردارد سراغ

ساغر فطرت به گردش گر نیاید گو میا

نیستیم بوی جنون هم بهر سامان دماغ

کرد آگاهم ز سور و ماتم این انجمن

در بهار آواز بلبل، در خزان بانگ‌کلاغ

بی‌تپیدن نیست ممکن وضع ایجاد نفس

ای ز اصل‌کار غافل، زندگی آنگه فراغ‌؟

سوختن آماده باش آگاهیت غفلت دمید

صبح خود را شام کردی شام می‌خواهد چراغ

اختلاف وضعها بیدل لباسی بیش نیست

ورنه یکرنگ‌است خون در پیکر طاووس و زاغ

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
باغ
بوستان؛ نمادِ جهان، جلوه‌گاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗