› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2020

شب جوش بهاری به دل تنگ شکستم

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه نگشکستمردیف شکستمدشواری دشوار

شب جوش بهاری به دل تنگ شکستم

گل چید خیال تو و من رنگ شکستم

مژگان بهم آوردم و رفتم به خیالت

پرهیز تماشا به چه نیرنگ شکستم

خلوتکدهٔ غنچه طربگاه بهار است

در یاد تو خود را به دل تنگ شکستم

هر ذره به کیفیت دل مست خروشی‌ست

این شیشه ندانم به چه آهنگ شکستم

بی‌برگی‌ام ازکلفت افسرده دلیهاست

دستی که ندارم ته این سنگ شکستم

آخر به در یاس زدم حلقهٔ پیری

فریاد که نی چنگ شد و چنگ شکستم

خون گشتن دل باعث واماندگی‌ام بود

تا آبله‌ای در قدم لنگ شکستم

گرد هوسی چند نشاندم به تغافل

کونین صفی بود که بی‌جنگ شکستم

شبگیر سرشک اینهمه‌کوشش نپسندد

در لغزش پا منزل و فرسنگ شکستم

در بزم هوس مستی اوهام جنون داشت

صد میکده مینا به سر سنگ شکستم

از ششجهتم گرد سحر آینه‌دار است

چون شمع چه‌گویم چقدر رنگ شکستم

خون در جگر از شیشهٔ خالی نتوان کرد

بی‌درد دلی داشتم از ننگ شکستم

بیدل نکشیدم الم هرزه نگاهی

آیینهٔ راحتکدهٔ رنگ شکستم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗