› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1154

همّت از گردنکشی مشکل به استغنا رسد

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ارسدردیف رسددشواری نسبتاً آسان

همّت از گردنکشی مشکل به استغنا رسد

برخم تسلیم زن تا سر به پشت پا رسد

تا ز مستی تردماغی، انفعال آماده باش

آخر از صهبا خمی برگردن مینا رسد

فطرت آفتهاکشد تا نقش بربندد درست

اولین جام شکست از شیشه بر خارا رسد

غافل ازکیفیت پیغام یکتایی مباش

قاصد او می‌رسد هرجا دماغ ما رسد

عالمی را بی‌بضاعت کرد سودای شعور

نقدی از خود کم کند هرکس به جنسی وارسد

راحت آبادی که وحشت بانی آثار اوست

گرکسی تا پای دیوارش رسد صحرا رسد

نور شمع عزتم اما در این ظلمت‌سرا

عالمی پهلو تهی سازدکه بر من جا رسد

همچو بوی غنچه از ضعفی که دارم در کمین

امشبم گر جان رسد بر لب نفس فردا رسد

پیکرم چون شمع از ننگ زمینگیری گداخت

سر به ره می‌افکنم تا پا به خواب پا رسد

همنشینان زین چمن رفتند من هم بعد از این

بشکنم رنگی که فریادم به آن گلها رسد

غنچه شو بوی گل طرز کلامم نازک است

بی‌تأمل نیست ممکن کس به این انشا رسد

خودسری بیدل چه مقدار آبیار وهمهاست

سرو زین اندام می‌خواهد به آن بالا رسد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
وحشت
هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق به‌سوی تنهایی.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗