› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 13

آبیار چمن، رنگ سراب است اینجا

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه اباستاینجاردیف است اینجادشواری دشوارتر

آبیار چمن، رنگ سراب است اینجا

در گلِ خندهٔ تصویر گلاب است اینجا

وَهْم تا کی شمرد سال و مه فرصت‌ِ کار

شیشهٔ ساعت موهوم حباب است اینجا

چیست گردون‌؟ هوس‌افزای خیالات عدم

عالمی را به همین صفر حساب است اینجا

چه‌قدر شب رود از خود که کند گرد سحر

موسفیدی عرق سعی شباب است اینجا

قدِ خم گشته نشان می‌دهد از وحشت عمر

بر درِ خانه از آن حلقه رکاب است اینجا

عشق ز اول عَلَم لغزش پا داشت بلند

عذر مستان به لب موج شراب است اینجا

بوریا راحت مخمل به فراموشی داد

صدجنون شور نیستان رگ خواب است اینجا

لذتِ داغِ جگر، حق فراموشی نیست

قَسَمی در نمکِ اشکِ کباب است اینجا

همه در سعی فنا پیشتر از یکدگریم‌

با شرر سنگْ گروتازِ شتاب است اینجا

رَستن از آفت امکا‌ن، تهی از خود شدن است

تو ز کشتی مگذر عالَم آب است اینجا

زین همه علم و عمل، قدرِ خموشی دریاب

هرکجا بحث‌ِ سئوالی‌ست، جواب است اینجا

بیدل آن فتنه که توفان قیامت دارد

غیر دل نیست همین خانه‌خراب است اینجا

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗