› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2105

به یاد نرگس او هر طرف احرام می‌بندم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه اممیبندمردیف می بندمدشواری دشوار

به یاد نرگس او هر طرف احرام می‌بندم

جرس وا می‌کنم از محمل و بادام می‌بندم

به قاصد تا کنم از حسرت دیدار ایمایی

به حیرت می‌روم آیینه بر پیغام می‌بندم

ز باغ زندگی هرکس غرور حاصلی دارد

به امید ثمر من هم خیال خام می‌بندم

چو صبح آزادی‌ام پا لغز شبنم در نظر دارد

ز آغاز این تری بر جبههٔ انجام می‌بندم

نفس وارم درین ویرانه صیاد پشیمانی

ز چیدنها همان وا چیدنی بردام می‌بندم

گره در طبع نی منع عروج ناله است اینجا

به قدر نردبان بر خویش راه بام می‌بندم

جنون هرزه فکری از خمارم برنمی‌آرد

اگر پیچم به خود مضمون خط جام می‌بندم

درین ظلمت سرا تا راه پروازی‌کنم روشن

چو طاووس از عدم بر بال و پرگلجام می‌بندم

دم صبحم به شور ساز امکان برنمی‌آید

چو شب در سرمه می‌خوابم زبان عام می‌بندم

حیا از آبرو نگذشت و من از حرص دون همت

بر این یک قطره عمری شد پل ابرام می‌بندم

اگر این است بیدل جرات جولان شهرتها

نگین را همچو سنگ آخر به پای نام می‌بندم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗