› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1170

هوس تعین خواجگی، به نیاز بنده نمی‌رسد

وزن متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه ندهنمیرسدردیف نمی رسددشواری میانه

هوس تعین خواجگی، به نیاز بنده نمی‌رسد

رگ گردنی که علم کنی، به سر فکنده نمی‌رسد

ز طنین غلغلهٔ مگس، به فلک رسیده پر هوس

همه سوست باد بروت و بس، که به پشم کنده نمی‌رسد

ز ریاض انس چه بو برد، سگ و خوک عالم هرزه‌تک

که به غیر حسرت مزبله به دماغ‌گنده نمی‌رسد

پی قطع الفت این و آن، مددی به روی تنک رسان

که به تیغ تا نزنی فسان، به دم برنده نمی‌رسد

زهوس قماشی سیم و زر، به جنون قبای حیا مدر

که تکلفات لباسها، به حضور ژنده نمی‌رسد

همه راست ناز شکفتنی، همه جاست عیش دمیدنی

من ازاین چمن به چه گل رسم، که لبم به خنده نمی‌رسد

مگراز فنا رسد آرزو، به صفای آینه مشربی

که خراش تختهٔ زندگی ز نفس برنده نمی‌رسد

به عروج منظرکبریا، نرسیده‌گرد تلاش ما

تو ز سجده بال ادب‌گشا، به فلک پرنده نمی‌رسد

به پناه زخم محبتی، من بیدل ایمنم از تعب

که دوباره زحمت جانکنی به نگین‌کنده نمی‌رسد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
حیا
شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗