› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1520

تا مه نوبر فلک بال‌گشا می‌رود

وزن مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه امیرودردیف می روددشواری میانه

تا مه نوبر فلک بال‌گشا می‌رود

در نظرم رخش عمر نعل‌‌نما می‌‌رود

خواه نفس فرض کن خواه غبار هوس

نی سحراست ونه شام سیل فنا می‌رود

قطع نفس تا بجاست خاک همین منزلیم

شمع رهش زیر پاست سعی کجا می‌رود

نشو و نماگفتگوست در چمن احتیاج

رو به فلک یکقلم دست دعا می‌رود

قافلهٔ عجز و باز حکم به هر سو بتاز

عالم واماندگی‌ست آبله‌ها می‌رود

سجده نمی‌خواهدت زحمت جهد قدم

چون سرت افتاد پیش نوبت پا می‌رود

زبن همه باغ و بهار دست بهم سوده‌گیر

فرصت رنگ حنا از کف ما می‌رود

در چمن اعتبار گر همه سیر دل است

چشم نخواهی گشود عرض حیا می‌رود

هرزه‌خرام است و هم بیهده‌تازست فکر

هیچکس آگاه نیست آمده یا می‌رود

موسم ییری رسید آنهمه بر خود مبال

روزبه فصل شتا غنچه قبا می‌رود

هیأت شمعند خلق ساز اقامت کراست

پا اگر افشرد‌ه‌اند سر به هوا می‌رود

تا به کجا بایدم ماتم خود داشتن

با نفسم عمرهاست آب بقا می‌رود

مقصد و مختار شوق کعبه و بتخانه نیست

بی‌سبب و بی‌طلب دل همه جا می‌رود

اینک به خود چیده‌ایم فرصت ناز و نیاز

دلبر ما یک دوگام پا به حنا می‌رود

هرچه‌گذشت از نظر نیست برون از خیال

بیدل ازین دامگاه رفته کجا می‌رود

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗