› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1652

بر تماشای فنایم دوخت پیریها نظر

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ردشواری نسبتاً آسان

بر تماشای فنایم دوخت پیریها نظر

یافتم در حلقه‌گشتن حلقهٔ چشم دگر

از هجوم حیرتم راه تپیدن وانشد

پیکرم سر تا قدم اشکی‌ست در چشم‌گهر

رفت آن سامان که در هر چشم سیلی داشتم

این زمانم آب باید شد به یاد چشم تر

چون سپند آخر نمی‌دانم کجا خواهم رسید

می‌روم از خود به دوش ناله‌های خود اثر

معنی دل در خم و پیچ امل گم کرده‌ام

یک گره تا کی به چندین رشته باشد جلوه‌گر

بسکه سامان بهار عیش امکان وحشت است

می‌زند گل از نفس چون صبح دامن بر کمر

شبنمی در کار دارد گلشن عرض قبول

جز خجالت هرچه آنجا می‌توان بردن مبر

جوهر اصلی ندامت می‌کشد از اعتبار

رو به ناخن می‌کند چون سکه پیدا کرد زر

لب گشودنهای ظالم بی غبار کینه نیست

می‌شمارد عقده‌های سنگ پرواز شرر

عافیت مخمور شد تا ساغر جرأت زدیم

آشیان خمیازه گشت از دستگاه بال و پر

دود سودای تنزه از دماغ خود برآر

گر پری خواهی تماشاکن دکان شیشه‌گر

در دکان وهم و ظن بیدل قماش غیر نیست

خودفروشیهاست آنجا غیر ما از ما مخر

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗