› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 135

هرچند گرانی بوَد اسباب جهان را

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه انراردیف رادشواری نسبتاً آسان

هرچند گرانی بوَد اسباب جهان را

تحریک زبان نیشتر است این رگ جان را

بی‌تاب جنون در غم اسباب نباشد

چون نی به خمیدن نکشد ناله‌کشان را

بیداری من شمع‌صفت لاف زبانی‌ست

دل زادرهِ شوق بود ریگ روان را

آفاق فسون انجمن شور خموشی‌ست

دارم ز خموشی به کمین خواب‌ِ گران را

ایمن نتوان بود ز همواری ظالم

حیرت‌لگنِ شمعِ زبان ساز دهان را

بنیاد کج‌اندیش شود سخت ز تهدید

در راستی افزونی زخم است سنان را

ممسک نشود قابل ایمان خساست

از بند قوی مهره مکن پشت‌کان را

ما را به غم عشق همان عشق علاج است

تا نشمرد انگشت شهادت لب نان را

خط فیض بهار دگر از حسن تو دارد

مهتاب بود پنبهٔ ناسور کتان را

وقت است کنون کز اثر خون شهیدان

جوش رگ گل می‌کند این شعله دخان را

عشرت‌هوسِ رفتن رنگم چه توان کرد

شمشیر تو یاقوت کند سنگ فسان را

باشد که سر از منزل مقصود برآریم

کردند بهار چمن شمع خزان را

بیدل نفَس‌ات خون مکن از هرزه‌درایی

چون جاده درین دشت فکندیم عنان را

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗