› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 748

چون سحر طومار چاک سینه‌ام واکردنی‌ست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اکردنیستدشواری دشوارتر

چون سحر طومار چاک سینه‌ام واکردنی‌ست

آرزو مستوریی داردکه رسواکردنی‌ست

چون حبابم داغ دارد حیرت تکلیف شوق

دیده محروم نگاه و سیر دریاکردنی‌ست

از نفس دزدیدن بوی‌گلم غافل مباش

دامن پیچیده‌ای دارم که صحرا کردنی‌ست

نیستم بیهوده گرد چارسوی اعتبار

مشت خاکی دارم و با باد سوداکردنی‌ست

خواهشی کو، تا توانم فال نومیدی زدن

سوختن را نیز خاشاکی مهیاکردنی‌ست

جیب نازی می‌درد صبح بهار جلوه‌ای

مژده ای آیینه رنگ رفته پیداکردنی‌ست

می‌کند خاکستری گرد از نقاب اخگرم

قمریی در بیضه می‌نالدتماشاکردنی‌ست

قید هستی برنتابد جوش استیلای عشق

چون هواگرمی کند بند قبا واکردنی‌ست

کشتی موجی به توفان شکستن داده‌ایم

تا نفس باقی‌ست دست عجز بالاکردنی‌ست

پیکر خاکی ندارد چاره از عرض غبار

نسخهٔ‌ما بسکه بی‌ربط است اجزاکردنی‌ست

عجز می گوید به آواز حزین درگوش من

کز پر وامانده سیر عافیتها کردنی‌ست

لطف معنی بیش ازین بیدل ندارد اعتبار

از خیال نازکت بوی گل انشاکردنی‌ست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗