› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2015

جولان جنون آخر بر عجز رسا بستم

وزن مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)قافیه ابستمردیف بستمدشواری میانه

جولان جنون آخر بر عجز رسا بستم

چون ریگ روان امروز بر آبله پا بستم

هر کس ز گل این باغ آیین دگر می‌بست

من دست به هم سودم رنگی ز حنا بستم

با کلفت دل باید تا مرگ به سر بردن

در راه نفس یارب آیینه چرا بستم

در کیش حیا ننگ است از غیر مدد جستن

برخاستم از غیرت گر کف به عصا بستم

این انجمن از شوخی صد رنگ عبارت داشت

چشم از همه پوشیدم مضمون حیا بستم

شبنم به سحر پیوست از خجلت پستی رست

آن دل که هوایی بود بازش به هوا بستم

بخت سیهی دارم کز سایهٔ اقبالش

هر چیز سیاهی کرد بر بال هما بستم

چون سبحه ز زنارم امکان رهایی نیست

یارب من سرگردان خود را به کجا بستم

هنگامهٔ وهمی چند از سادگی‌ام گل کرد

تمثال به یاد آمد تهمت به صفا بستم

مقصود ز اسبابم برداشتن دل بود

از بس که گرانی داشت بر دست دعا بستم

بر دل چو گهر خواندم افسانهٔ آزادی

این عقده به صد افسون از رشته جدا بستم

بیدل چقدر سحر است کز هستی بی‌حاصل

بر خاک نفس چیدم بر سرمه صدا بستم

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗