› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 141

اگر اندیشه کند طرز نگاه او را

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه وراردیف رادشواری نسبتاً آسان

اگر اندیشه کند طرز نگاه او را

جوش حیرت مژه سازد نگه آهو را

ما هم از تاب و تب عشق به خود می‌بالیم

بر سر آتش اگر هست دمیدن مو را

عرض شوخی چه دهد نالهٔ محروم اثر

تیغِ بی‌جوهر ما کرد سفید ابرو را

بس که تنگ است فضای چمن از نالهٔ من

بر زمین برگ‌ِ گل از سایه نهد پهلو را

سرنوشتم نتوان خواند مگر در تسلیم

توأم جبههٔ خود ساخته‌ام زانو را

خاک گردیدم و از طعنِ خَسان وارستم

آخر انباشتم از خود دهن بدگو را

نبض دل هم به تپش ناله‌طراز نفس است

چنگ اگر شانه به مضراب زند گیسو را

خال از نسبت رخسار تو رنگین‌تر شد

قرب خورشید به شب کرد مدد هندو را

صافیِ دیده و دل مانع تمییز دویی‌ست

پشت عینک به تفاوت نرساند رو را

تا نظر می‌کنی از کسوتِ رنگ آزادیم

رگ‌ِ گل چند به زنجیر نشاند بو را

بیدل این عرصه تماشاکدهٔ الفت نیست

سبز کرده است در و دشت رمِ آهو را

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗