› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2431

پیر گشتم چند رنج آب وگل برداشتن

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه لبرداشتنردیف برداشتندشواری نسبتاً آسان

پیر گشتم چند رنج آب وگل برداشتن

پیکرم خم کرد ازین ویرانه دل برداشتن

خفت بی‌اعتباری سخت سنگین بوده است

چون حنا فرسوده‌ام از خون بحل برداشتن

کاش خاکستر شوم تا دل زحسرت وارهد

چند دود از آتش نا مشتعل برداشتن

پشت دستم بر زمین ناامیدی نقش بست

بسکه از بار دعاها شد خجل برداشتن

از سپند ما اگر هویی به دست آید بس است

بیش نتوان نالهٔ طاقت گسل برداشتن

در خراب‌آباد هستی ازکدورت چاره نیست

دوش مزدوریم باید خاک و گل برداشتن

چون حیا هرگز نشد پیشانی‌ام پاک از عرق

نیست آسان بار طبع منفعل برداشتن

با ضعیفی ساز ایمن زی که آفتهای دهر

هست در خورد مزاج مستقل برداشتن

عبرت‌آباد است بیدل سیرگاه این چمن

بایدت مژگان به حیرت مشتمل برداشتن

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗