› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1724

فتیله‌ای به دل بیخبر ز داغ افروز

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه اغافروزردیف افروزدشواری دشوار

فتیله‌ای به دل بیخبر ز داغ افروز

علاج خانهٔ تاربک کن چراغ افروز

ز باده برق عتاب آب دادنت ستم است

که گفت چهره برافروز و بی‌دماغ افروز؟

پری‌رخان به هزار انجمن قدح زده‌اند

تو این چراغ طرب یک دو گل به باغ افروز

دلیل منزل تحقیق ترک واسطه است

به سوز جاده و شمع ره سراغ افروز

امید شعلهٔ آواز بلبلان تا چند

به دود یاس دمی آشیان زاغ افروز

به غیر آبلهٔ پا دلیل راحت نیست

به این چراغ تو هم گوشهٔ فراغ افروز

اگر فتیلهٔ موج می‌ات به تاب رسد

هزار انجمن از برق یک ایاغ افروز

دمی که صفحه به ذوق فنا زدی آتش

ره طلب به گهرهای شبچراغ افروز

فروغ بزم وفا مغتنم شمر بیدل

چراغ اگر نفروزد کسی تو داغ افروز

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
باغ
بوستان؛ نمادِ جهان، جلوه‌گاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
طلب
جُستن و خواستن؛ کششِ سالک در پیِ حق و معشوق.
تحقیق
جست‌وجوی حقیقت؛ شناختِ ژرف و یقینیِ معنا در برابرِ تقلید.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗