› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1063

حسرت، پیام بیکسی آخر به یار برد

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه اربردردیف برددشواری میانه

حسرت، پیام بیکسی آخر به یار برد

قاصد نبُرد نامهٔ من، انتظار برد

قطع جهات کرده‌ام از انس بوریا

افتادگی به هر طرفم نی سوار برد

در هجر و وصل آب نگشتم چه فایده

بی‌انفعالی‌ام همه جا شرمسار برد

حیف ازکسی که ضبط عنان سخن نداشت

تمکین، ز سنگ، خفت وضع شرار برد

مردان‌! زکینه‌خواهی دونان حذرکنید

خون سگان ز ننگ دم ذوالفقار برد

بی‌رتبه نیست دعوی حق با وجود لاف

منصور را بلندتر از خلق، دار برد

گردنکشی ز عجزپرستان چه ممکن است

انگشت هم زپرده ما زینهار برد

زین دشت جز وبال تعلق نچیده‌ایم

آن دامنی‌که کسوت ما داشت، خار برد

قدر حضور بحر ندانست زورقم

غفلت برای سوختنم برکنار برد

آیینه‌خانه بود تماشاگه ظهور

سیر بهارِ رنگ، به خویشم دچار برد

آخر هوای وصل توام کرد بی‌سراغ

چندان تپید دل، که ز خاکم غبار برد

هستی صفای جوهر تحقیق کس نخواست

هرکس نفس ز خلق، یک آیینه‌وار برد

بیدل هجوم قلقل میناست شش جهت

با هر صدایی از خودم این کوهسار برد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
ننگ
عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
غفلت
بی‌خبری و بی‌توجهی؛ خوابِ دل و حجابِ راهِ آگاهی.
وضع
حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
تحقیق
جست‌وجوی حقیقت؛ شناختِ ژرف و یقینیِ معنا در برابرِ تقلید.
بحر
دریا؛ نماد وحدت و هستی بیکران که قطره در آن محو می‌شود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗