› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 140

نمی‌دانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ونراردیف رادشواری نسبتاً آسان

نمی‌دانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را

رم این گردباد آخر به ساغر کرد هامون را

به هر مژگان زدن سامان صد میخانه مستی کن

که خط جوشید و در ساغر گرفت آن حسن میگون را

به امیدِ چکیدن، دست‌وپایی می‌زند اشکم

تنزل در نظر، معراج باشد همت دون را

در این گلشن تسلی داد وضع سرو و شمشادم

که یک مصرع بلند آوازه دارد طبع موزون را

به تسخیر جهان بی‌حس از تدبیر فارغ شو

نفس‌فرسا کنی تا کی به مار مرده افسون را

عروج جاه، منع سفله‌طبعی‌ها نمی‌گردد

به این سامان عزت، بوی تمکین نیست گردون را

ز سختی‌های حرص است اینکه خاک اژدهاطینت

فرو برده‌ست اما هضم ننموده‌ست قارون را

فنا می شوید از گرد کدورت، دامن هستی

چو آتش می‌کند خاکستر ما کار صابون را

که باور دارد این حرف از شهید بینوای من

که رنگی از حنای دست قاتل داده‌ام خون را

رموز خاکساران محبت کیست دریابد

مگر جولان لیلی ناله سازد گرد مجنون را

اثرها بنگر اما از تصرّف دم مزن بیدل

به چون وچند نتوان حکم‌کردن صنع بی‌چون را

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
آه
نالهٔ دل؛ دودِ سینهٔ عاشق و فریادِ سوز و درد.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗