› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 972

اگر معشوق بی‌مهر است وگر عاشق وفا دارد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه اداردردیف دارددشواری درآمدنی

اگر معشوق بی‌مهر است وگر عاشق وفا دارد

تماشا مفت دیدنها محبت رنگها دارد

شرار کاغذ ما خندهٔ دندان نما دارد

طربها وقف بیتابی که آهنگ فنا دارد

به واماندن نکردم قطع امید ز خود رفتن

شکست بال اگر پرواز گم‌کرده صدا دارد

ز بس مطلوب هر کس بی طلب آماده است اینجا

اجابت انفعال از شوخی دست دعا دارد

درین محفل زبونیم آنقدر از سستی طالع

که رنگ ناتوانی هم شکست کار ما دارد

به صد جا کرده سعی نارسا منزل تراشیها

و گرنه جادهٔ دشت طلب کی انتها دارد

که می‌خواهد تسلی از غبار وحشت‌آلودم

که چون صبح این کف خاکستر آتش زیر پا دارد

سبب کم نیست گر بر هم ز نی ربط تعلق را

چو مژگان هر که برخیزد ز خود چندین عصا دارد

حقیقت واکش نیرنگ هر سازی‌ست مضرابی

تو ناخن جمع کن تا زخم ما بینی چها دارد

به خجلت تا نیاید وام معذوری ادا کردن

نماز محرمان پیش از قضا گشتن قضا دارد

ز حرص منعمان سعی‌گدا همگن مدان بیدل

که خاک از بهر خوردن بیش از آتش اشتها دارد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
وحشت
هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق به‌سوی تنهایی.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
طلب
جُستن و خواستن؛ کششِ سالک در پیِ حق و معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗