› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2337

پایمالیم و فارغ ازگله‌ایم

وزن فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه لهایمدشواری دشوارتر

پایمالیم و فارغ ازگله‌ایم

سر به بالین شکر آبله‌ایم

منزل و مقصدی معین نیست

لیک در فکر زاد و راحله‌ایم

همه چون اشک می‌رویم به خاک

سرنگونی متاع قافله‌ایم

از سجود دوام وضع نیاز

فرض خوان نماز نافله‌ایم

یک نفس ساز و صد جنون آهنگ

کس چه داند که در چه سلسله‌ایم

پهلوی عجز ما مگردانید

چون زمین خوابگاه زلزله‌ایم

عبرت از بند بند ما پیداست

شکل مربوط جمله فاصله‌ایم

امتحان گلفروش راز مباد

غنچه‌سان یکدلیم و ده دله‌ایم

آخر از یکدگر گسیختن است

خوش معاشان بد معامله‌ایم

ناقبولی رواج معنی ماست

هرزه‌گویان دم زن صله‌ایم

شرم‌دار ازکمال ما بیدل

قطره ظرف و حباب حوصله‌ایم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
حباب
پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهی‌بودن.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
وضع
حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗