› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2030

کی در قفس و دام هوا و هوس افتم

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه سافتمردیف افتمدشواری میانه

کی در قفس و دام هوا و هوس افتم

آن شعله نی‌ام من که به هر خار و خس افتم

در قطره‌ام انداز محیطست پر افشان

حیف است کز افسون گهر در قفس افتم

از بی نفسی کم نشود ربط خروشم

در قافلهٔ حیرت اگر چون جرس افتم

بیقدر نی‌ام گر به چمن سازی تسلیم

در خاک به رنگ ثمر پیش رس افتم

رسوایی عاشق به ره یار بهشتی است

ای کاش درین کوچه به چنگ عسس افتم

اندیشهٔ تغییر وفا هوش گداز است

ترسم که رود عشق و به دام هوس افتم

چون شانه به این سعی نگون درخم زلفت

چندان که قدم پیش نهم باز پس افتم

از بس که دو تا گشته‌ام از بار ضعیفی

خلخال شمارد چو به پای مگس افتم

فریاد نفس سوختگان عجز نگاهیست

ای وای که دور از تو به یک ناله‌رس افتم

چون صبح اگر دم زنم از جرات هستی

از شرم شوم آب و به فکر نفس افتم

سر تا قدمم نیست به جز قطرهٔ اشکی

عالم همه یارست به پای چه کس افتم

طاووس ز نقش پر خود دام به دوش است

بیدل چه عجب گر ز هنر در قفس افتم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗