› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1019

چرا کسی چو حباب از ادب نگاه ندارد

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه اهنداردردیف ندارددشواری درآمدنی

چرا کسی چو حباب از ادب نگاه ندارد

سری که غیر هوا پشم درکلاه ندارد

دماغ نشئهٔ فقر آرزوی جاه ندارد

سر برهنهٔ ما دردی ازکلاه ندارد

قسم به جوهر بی‌ربطی نیاز و تعین

که هرکه را جگری داده‌اند آه ندارد

ز باد دستی آن زلف تابدار کبابم

که گر همه دلش افتد به کف نگاه ندارد

حقیقت تو مجازاست دل به وهم مفرسا

که غیر شیشه پری هیچ دستگاه ندارد

نفس به جاده طرازی اگر فضول نیفتد

سراسر دو جهان منزل است، راه ندارد

چو چشم از مژه غافل مشو که هیچ کس این جا

به غیر سایهٔ دیوار خود پناه ندارد

مباش بیخیر از برق بی‌امان دمیدن

که دانه در دهن اینجا به غیر کاه ندارد

اگر ز محکمهٔ عدل دادخواه نجاتی

دو لب به مهر رسان دعویت گواه ندارد

بساط حشر که خورشید فضل می‌دمد اینجا

تو سایه گر نبری نامهٔ سیاه ندارد

ترحم است بر احوال خلق یأس بضاعت

که در خور کرمش هیچکس گناه ندارد

ز دستگاه تعلق مجو حساب تجرد

بلندی مژه بالیدن نگاه ندارد

نفس تظلم آوارگی کجا برد آخر

ز دل برآمده در هیچ جا پناه ندارد

به غیر داغ که پوشد چو شمع بیدل ما را

که پای تا به سرش غیر یک کلاه ندارد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗