› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 207

ای همه آیات قدرت، ظاهر از شان شما

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انشماردیف شمادشواری درآمدنی

ای همه آیات قدرت، ظاهر از شان شما

کارهای مشکل آفاق، آسان شما

هر سری را کز رعونت گردن افرازد به چرخ

مو‌کشان آرد قضا در راه جولان شما

سینهٔ حاسد که درهم می‌فشارد تنگی‌اش

جای دل خالی نماید بهر پیکان شما

ساقی تقدیر مشتاق است کز خون هدر

پرکند پیمانهٔ اعدا به د‌وران شما

غیرت حق برنتابد جز شکست از گردنش

هرکه برتابد سر از تسلیم فرمان شما

شوق وصلت بعد مرگ از دل برون کی می‌رود

گرد می‌گردیم و می‌گیریم دامان شما

چون سحر وا کرده بر آفاق بال اقتدار

شور عالمگیری از فتح نمایان شما

هر گلی کز نوبهار کام دل آید به عرض

باغبانش خرمن آراید به دوران شما

خاطر از هرگونه مطلب جمع باید داشتن

نیست غافل فضل حق از شغل سامان شما

چون نباشد فضل یزدان مایل امداد غیب

بیدل است آخر دعاگوی و ثناخو‌ان شما

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
شور
هیجان و جوش؛ نمادِ بی‌قراریِ عاشقانه و وجد.
سامان
سروسامان و نظم؛ آسایش و قرارِ کار، که عاشق فاقدِ آن است.
دامان
دامنِ جامه؛ نمادِ پناه، توسل و حریمِ محبوب.
تسلیم
سرسپردگی و رضا؛ نمادِ فنا و واگذاریِ خویش به حق.
گردن
گردن؛ نمادِ پذیرشِ بار و فروتنیِ تسلیم.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗