› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 660

ناتوانی گر چنین اعضای ما خواهد شکست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اخواهدشکستردیف خواهد شکستدشواری میانه

ناتوانی گر چنین اعضای ما خواهد شکست

استخوان‌ در یکدگر چون‌ بوریا خواهد شکست

حاصل‌دل، جز ندامت نیست، از تعمیر جسم

بار این کشتی غرور ناخدا خواهد شکست

هرکجا صبر ضعیفان پای طاقت افشرد

شیشه‌‌ها بر یکدگر جهد صدا خواهد شکست

در قفس فریاد خاموشی است ما را چون حباب

شور این آهنگ هم در گوش ما خواهد شکست

تا نگردد عالم از توفان گل یگ جام می

چون خزان صفرای رنگ ما کجا خواهد شکست

باطن هر غنچه بزم شبنمستان حیاسب

از شکست یک د‌‌ل اینجا شیشه ها خواهد شکست

سخت در تیمار جسم افتاده‌ای هشیار باش

عاقبت از سعی تعمیر این بنا خواهد شکست

شمع این محفل نمی‌بیند ز خود عاجزتری

موی سر بشناش اگرخاری به پا خواهد شکست

الرحیلی درکمین ما و من افتاده است

کرد چندین‌کاروان بانگ درا خواهد شکست

گردش صد سال دندان را به سستی می‌کشد

دانهٔ ماگرد چندین آسیا خواهد شکست

حسن وحدت جلوه آفاق را آیینه‌ایم

هر که از خود چشم‌پوشد رنگ ما خواهد شکست

بی‌نیازیها محیط آبروی دیگر است

لب به حاجت وامکن رنگ غنا خواهد شکست

نیست غیر از خودسریها سنگ مینای حباب

این سر بی‌مغز را بیدل هوا خواهد شکست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗