› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1461

عجز نپسندید از ما شکوهٔ قاتل بلند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه لبلندردیف بلنددشواری دشوار

عجز نپسندید از ما شکوهٔ قاتل بلند

جز مژه گردی نشد از کوشش بسمل بلند

هستی موهوم ما در حسرت ایجاد سوخت

سایه‌واری هم نگردیدیم ز آب و گل بلند

باعث آزادی سرو است یأس بی‌بری

دستگاه آه باشد در شکست دل بلند

مایهٔ شکر و شکایتهای ما کم فرصتی است

نیست جزگرد نفس ازشخص مستعجل بلند

چون به آسایش رسیدی شعلهٔ دل مرده گیر

از جرس مشکل که گردد ناله در منزل بلند

جاه را با آبروی خاکساریها مسنج

نیست ممکن گردن موج از سر ساحل بلند

چشم اهل جود اگر می‌داشت رنگی از تمیز

اینقدر هرگز نمی‌شد نالهٔ سایل بلند

پای از خود رفتن ما بود سر برداشتن

موج بی‌تمکین ما زین بحر شد غافل بلند

ما ز صد دیوان به یک مصرع قناعت کرده‌ایم

نشئهٔ صهبا چه دارد فطرت بیدل بلند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗