› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1046

تک و پوی نفس از عالم عبرت فنی دارد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه نیداردردیف دارددشواری نسبتاً آسان

تک و پوی نفس از عالم عبرت فنی دارد

مپرس از بازگشتن قاصد ما رفتنی دارد

تجرد هم دپن محفل خجالت می‌کند سامان

جهان تا گفتگو دارد مسیحا سوزنی دارد

ز هرجا سر برون آری قیامت می‌کند توفان

همین‌در پردهٔ خاک‌است اگر کس مامنی دارد

به بر کن خرقهٔ تسلیم و ازآفات ایمن زی

بقدر پهلوی لاغر ضعیفی جوشنی دارد

به سامانست درخورد کدورت دعوی هستی

دلیل امتحان این بس که جانداری تنی دارد

گران‌بر طبع‌یکدیگر مباش از لاف‌خودسنجی

ترازوی‌نفس همسنگ‌چندین من، منی دارد

ندارد سعی مردن آنقدر زورآزماییها

کمال پهلوانی سر به خاک افکند نی دارد

نگین‌خاتم ملک‌سلیمان درکف‌است اینجا

همه‌گر سنگ باشد دل به دست آوردنی دارد

نشان دل نیابی تا طلسم جسم نشکافی

همه‌گنجیم اماگنج جا در مدفنی دارد

زسیر سرنوشت این دشت تنگی کرد بر دلها

به هرجا کسوت ما چین ندارد دامنی دارد

تأمل گر نگردد هر زمان توفیق آزادی

شرر هم در دل سنگ آب در پرویزنی دارد

حیا از طینت ما جز ادب چیزی نمی‌خواهد

فضولی‌گر همه از خود برآیی ؟؟دنی دارد

نمی‌دانم چه خرمن می‌کنم زین کشت بیحاصل

نفس تا ریشه‌اش باقی‌ست دل‌برکندنی دارد

زگفتن چرب‌و نرمی خواه و از دیدن‌حیا بیدل

بهار پسته و بادام هریک روغنی دارد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
حیا
شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
طبع
سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
محفل
انجمن و بزم؛ مجلسِ یاران و جلوه‌گاهِ شمعِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗