› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1309

گر نالهٔ من پرتو اندیشه دواند

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه یشهدواندردیف دوانددشواری میانه

گر نالهٔ من پرتو اندیشه دواند

توفان قیامت به فلک ریشه دواند

شوق تو به سامان خراش دل عشاق

ناخن چه خیال است مگر تیشه دواند

دور از مژه اشک است و همان بی‌سر و پایی

غربت همه کس را به چنین بیشه دواند

شوری‌ست در این بزم کز افسون شکستن

چندان که پری بال کشد شیشه دواند

صد کوچه خیال‌ست غبار نفس اینجا

تا سیر گریبان به چه اندیشه دواند

مجنون تو راگر همه تن‌بند خموشی‌ست

چون نی هوس ناله به صد بیشه دواند

وقت است که چون غنچه به افسون خموشی

در نالهٔ بلبل نفسم ریشه دواند

سعی امل از قد دوتا چاره ندارد

بیدل به ره‌کوهکنی تیشه دواند

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
فلک
آسمان و گردونِ روزگار؛ نمادِ سرنوشت و جفای چرخ.
بزم
مجلسِ شادی و باده؛ نمادِ محفلِ انس و حضور.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗