› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 347

چو من زکسوت هستی ترآمده‌ست حباب

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه رامدهستحبابردیف حبابدشواری میانه

چو من زکسوت هستی ترآمده‌ست حباب

به قدر پیرهن از خود برآمده‌ست حباب

جهان نه برق غنا دارد و نه ساز غرور

عرق‌فروش سر و افسر آمده‌ست حباب

هزار جا گره اعتبار شق کردیم

به خشم ما همه دم‌ گوهر آمده‌ست حباب

کسی به ضبط عنان نفس چه پردازد

سوار کشتی بی‌لنگر آمده‌ست حباب

به این دو روزه بقا خودنمای وهم مباش

به روی آب تنک کمتر آمده‌ست حباب

به نام خشک مزن جام تردماغی ناز

ز آبگینه هم آخر برآمده‌ست حباب

به فرصتی که نداری امید مهلت چیست

درون بیضه برون پر برآمده‌ست حباب

ز احتیاط ادبگاه این محیط مپرس

نفس‌گرفته برون در آمده‌ست حباب

طرب پیام چه شوقند قاصدان عدم

که جام برکف وگل بر سر آمده‌ست حباب

مکن ز خوان‌کرم شکوه، گر نصیبت نیست

که در محیط نگون ساغر آمده‌ست حباب

ز باغ تهمت عنقا گلی به سر زده‌ایم

به هستی از عدم دیگر آمده‌ست حباب

نفس متاعی بیدل در چه لاف زند

به فربهی منگر لاغر آمده‌ست حباب

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
حباب
پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهی‌بودن.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
باغ
بوستان؛ نمادِ جهان، جلوه‌گاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
ساغر
جامِ شراب؛ نمادِ دریافتِ فیض و سرمستیِ معنوی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗