› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 585

چشم‌واکن حسن نیرنگ قدم بی‌پرده است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه مبیپردهاستردیف بی پرده استدشواری دشوارتر

چشم‌واکن حسن نیرنگ قدم بی‌پرده است

گوش شو آهنگ قانون عدم بی‌پرده است

معنیی‌کز فهم آن اندیشه در خون می‌تپد

این زمان درکسوت حرف و رقم بی‌پرده است

آنچه می‌دانی منزه ز اعتبار بیش وکم

فرصتت باداکه اکنون بیش‌وکم بی‌پرده است

گاه هستی در نظر داریم وگاهی نیستی

بیش ازاینها نیست‌گرآرام و رم بی‌پرده است

از مدارای فلک غافل نباید زیستن

زخم‌این شمشیر ناپیدا و خم بی‌پرده‌است

خواه نگشت شهادت‌گیر و خواهی زینهار

از غبار عرصهٔ ما یک علم بی‌پرده است

مدعا محو است از اظهار مطلب دم مزن

از زبان خامش سایل کرم بی‌پرده است

هرچه اندیشی به تحریک زبانت داده‌اند

تا قلم لغزیدنی دارد رقم بی‌پرده است

غیر آثار عبارت حایل تحقیق نیست

گر تو برخیزی در دیر و حرم‌ بی‌پرده است

شرم‌دار از لفظ گر می‌خواهی از معنی سراغ

از صمد تاکی نشان جستن صنم بی‌پرده است

حیف ازآن چشمی که مژگانش نقاب‌آرا شود

جلوه‌ها آیینه و آیینه هم بی‌پرده است

دعوی تحقیق در هر رنگ دارد انفعال

بر جبین هرکه خواهی دیدنم بی‌پرده است

هوش‌کو بیدل که اسرار ازل فهمدکسی

هرکه جز بی‌پردگی پیداست‌کم بی‌پرده است

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗