› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 137

الهی پاره‌ای تمکین رم وحشی‌نگاهان را

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه اهانراردیف رادشواری دشوارتر

الهی پاره‌ای تمکین رم وحشی‌نگاهان را

به قدر آرزوی ما شکستی کج‌کلاهان را

به محشر گر چنین باشد هجوم حیرت قاتل

چو مژگان بر قفا یابند دست دادخواهان را

چه امکان است خاک ما نظرگاه بتان گردد

فریب سرمه‌نتوان داداین‌مژگان سیاهان‌را

رعونت مشکل است از مزرع ما سربرون آرد

که پامالی بود بالیدن این عاجزگیاهان را

گواهی چون خموشی نیست بر معمورهٔ دلها

سواد دلگشایی سرمه بس باشد صفاهان را

زشوخیهای جرم‌خویش می‌ترسم که در محشر

شکست دل به حرف آرد زبان بیگناهان را

توان زد بی‌تأمل صد زمین و آسمان برهم

کف افسوس اگر باشد ندامت دستگاهان را

نشانها نقش بر آب است در معمورهٔ امکان

نگین بیهوده در زنجیر دارد نام شاهان را

درین گلشن‌کهٔکسر رنگ‌تکلیف هوس دارد

مژه برداشتن‌کوهی است استغنا نگاهان را

صدایی از درای‌کاروان عجز می‌آید

که حیرت هم به راهی می‌برد گم‌کرده راهان را

مزاج فقر ما باگرم وسرد الفت نمی‌گیرد

هوایی نیست بیدل سرزمین بی‌کلاهان را

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
امکان
جهان ممکنات؛ هرچه وجودش وابسته و نه ضروری است.
کف
کفِ دست یا کفِ آب؛ نمادِ ناپایداری و تهی‌دستی.
الفت
انس و دوستی؛ پیوندِ مهرآمیزِ دل‌ها.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗