› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2710

تبسم از لبت چون موج در گوهر کند بازی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه رکندبازیردیف بازیدشواری درآمدنی

تبسم از لبت چون موج در گوهر کند بازی

نسیم از طره‌ات چون فتنه در محشر کند بازی

فلک بر مهره‌های ثابت و سیار می‌لرزد

مبادا گردش آن چشم شوخ ابتر کند بازی

قدح لبریز حیرت گردد و مینا به رقص آید

در آن محفل که آن شوخ پری پیکر کند بازی

بجز مشاطهٔ جادوکه دارد نبض گیسویش

چنین ماری مگر در دست افسونگر کند بازی

شهید ناز او خون گرمیی دارد که از شوقش

چو نبض موج جوهر در دم خنجرکند بازی

بضاعت نیست بیش از مشت خونی بسمل ما را

گل آخر رنگ خواهد باختن گر سر کند بازی

زگرد اضطراب دل نفس در سینه‌ام خون شد

بگو این طفل شوخ از خانه بیرونتر کند بازی

نگه را محرم دل ساز و فارغ کن ز افلاکش

چو طفلان تا به کی با حلقه‌های درکند بازی

فضای پرزدن تنگ‌ست در جولانگه امکان

شرار ما مگر در عالم دیگرکند بازی

به زیر چرخ از انسان، هرزه جولانی نمی‌آید

مگر بوزینه‌ای باشد که در چنبر کند بازی

دل خرسند بر هرکس ز شوق افسون دمد بیدل

در آتش هم همان چون شمع گل بر سر کند بازی

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗