› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1274

به یاد آستانت هرکه سر بر خاک می‌مالد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه اکمیمالدردیف می مالددشواری نسبتاً آسان

به یاد آستانت هرکه سر بر خاک می‌مالد

غبارش چون سحر پیشانی افلاک می‌مالد

گهر حل می‌کند یا شبنمی در پرده می‌بیزد

حیا چیزی بر آن رخسار آتشناک می‌مالد

امل افسون بیباکی‌ست در عبرتگه امکان

بقدر ریشه مستی آستین تاک می‌مالد

سخن بی‌پرده کم‌گوییدکاین افسانهٔ عبرت

به گوشی تا خورد اول لب بیباک می‌مالد

به ذوق سدره و طوبی تو هم دندان به سوهان زن

امل کام جهانی را به این مسواک می‌مالد

صفای‌دامن صبح و نم شبنم چه ننگ است این

فلک صابون همین بر خامه‌های پاک می‌مالد

در بن گلشن ز وضع لاله وگل سیر عبرت کن

که یک مژگان گشودن سینه بر ضد چاک می‌مالد

سیه چشمی‌ست امشب ساقی مستان که نیرنگش

به جام هر که اندازد نظر تریاک می‌مالد

به چندین زنگ ازآن نقش قدم گل می‌توان چیدن

به رفتارت پر طاووس رو بر خاک می‌مالد

مشو از امتیاز خیر و شر طنبور این محفل

که عبرت گوش هر کس درخور ادراک می‌مالد

مگر سعی ندامت هم دلی انشا کند بیدل

نفس دستی به صد امید برگ تاک می‌مالد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗