› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1032

این دور، دور حیز است، وضع متین که دارد

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه ینکهداردردیف دارددشواری درآمدنی

این دور، دور حیز است، وضع متین که دارد

باد و بروت مردی غیر از سرین که دارد

آثار حق‌پرستی ختم است بر مخنث

غیر از دبر سرشتان سر بر زمین که دارد

هرسو به حرکت نفس مطلق عنان بتازید

ای زیر خرسواران پالان و زین که دارد

زاهد ز پهلوی ریش پشمینه می‌فروشی

بازار نوره گرم است این پوستین که دارد

رنگ بنای طاعت بر خدمت سرین نه

امروز طرح محراب جز گنبدین که دارد

بر کیسهٔ کریمان چشم طمع ندوزی

جز دست خر در این عصر در آستین که دارد

از منعمان گدا را دیگر چه می‌توان خواست

تن داده‌اند بر فحش داد اینچنین که دارد

خلقی وسیع خفته‌ست در تنگی سرین‌ها

جز کام این حواصل دامن به چین که دارد

یک غنچه صد گلستان آغوش می‌گشابد

مقعد به خنده باز است طبع حزین که دارد

از بس که دور گردون گرداند طور مردم

تا پشت برنتابد بر زن یقین که دارد

ادبار مرد و زن را نگذاشت نام اقبال

یک کاف و واو و نون است تا کاف و سین که دارد

آن خرقه‌ای که جیبش باب رفو نباشد

بردار دامنی چند آنگه ببین که دارد

در چارسوی آفاق بالفعل این منادی‌ست

لعل خوشاب با کیست در ثمین که دارد

جز جوهر گران‌سنگ مطلوب مشتری نیست

ساق بلور بنما جنس گزین که دارد

سرد است بی‌تکلف هنگامهٔ تهور

کر کن تفنگ و خوش باش جز مهر کین که دارد

بیدل به تیغ و خنجر نتوان شدن بهادر

لشکر عمود خواهد تا آهنین که دارد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
وضع
حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
طبع
سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
باد
وزشِ هوا؛ نمادِ ناپایداری، غرور و تهیّتِ هستی.
نام
نام و آوازه؛ نمادِ اعتبارِ ظاهری در برابرِ گمنامی.
آغوش
کنار و بغل؛ نمادِ وصال و پذیرشِ مهرآمیز.
زمین
خاک و گستره عالمِ خاکی؛ نمادِ فروتنی و جهانِ مادی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗