› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2301

صید کمند شوقی‌ست از مهر تا به ما هم

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه اهمدشواری دشوارتر

صید کمند شوقی‌ست از مهر تا به ما هم

جوش بهار حیرت یعنی‌گل نگاهم

با هر فسرده رنگی شادم که پیش شمعت

تا بال می‌فشانم پروانه دستگاهم

جولان ناز سر کن اندیشه مختصر کن

ظلم آنقدر ندارد پا مالی‌گیاهم

تا زنگ پرده برداشت آینه محو صافی‌ست

خوابیده است عفوت در سایهٔ گناهم

زنجیر می نویسد سطری ز حال مجنون

در دعوی اسیران، زلف دو تا، گواهم

جوهر ز ضعف پروار آیینه می‌پرستد

نقش نگین داغ است سطری که دارد آهم

آمد به یاد شوقم‌کیفیت خرامی

شد موج ساغر می در چشم تر نگاهم

ای زلف یار تاکی با شانه همزبانی

ما نیز سینه چاکیم رحمی به حال ما هم

تاری‌ست پیکر من در چنگ ناتوانی

از زخمهٔ نگاهی بنواز گاه گاهم

عرض مثال امکان منظور الفتم نیست

در عالم تحیر آینه بارگاهم

قصرم سری ندارد یاگیر و دار فغفور

یارب چو موی چینی دل بشکندکلاهم

همدوش سایه رفتم تا خاک آستانش

از بخت تیره بیدل زین بیشتر چه خواهم

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗