› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1292

موج‌گل بی‌تو خار را ماند

وزن فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه ارراماندردیف را مانددشواری دشوار

موج‌گل بی‌تو خار را ماند

صبح، شبهای تار را ماند

به فسون نشاط خون شده‌ام

نشئهٔ من خمار را ماند

چشم آیینه از تماشایش

نسخهٔ نوبهار را ماند

زندگانی وگیر و دار نفس

عرصهٔ کارزار را ماند

گل شبنم‌فروش این گلشن

سینهٔ داغدار را ماند

چند باشی ز حاصل دنیا

محو فخری که عار را ماند

شهرت اعتبار تشهیرست

معتبر خر سوار را ماند

دود آهم ز جوش داغ جگر

نگهت لاله‌زار را ماند

می‌کشندت ز خلق خوش باشد

جاه هم پای دار را ماند

تا نظر باز کرده‌ای هیچ است

عمر برق شرار را ماند

مژه واکردنی نمی‌ارزد

همه عالم غبار را ماند

محو یاریم و آرزو باقی‌ست

وصل ما انتظار را ماند

بی‌تو آغوش گریه‌آلودم

زخم خون درکنار را ماند

سایه را نیست آفت سیلاب

خاکساری حصار را ماند

نسخهٔ صد چمن زدیم بهم

نیست رنگی که یار را ماند

مژهٔ خونفشان بیدل ما

رگ ابر بهار را ماند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗