› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2671

نه نفس تربیتم کرد و نه دامان مددی

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه انمددیردیف مددیدشواری میانه

نه نفس تربیتم کرد و نه دامان مددی

آتشم خاک شد ای سوخته جانان مددی

شوق دیدارم و یک جلوه ندارم طاقت

مگر آیینه کند بر من حیران مددی

آرزو می‌کشدم بر در ابرام طلب

کو حیا تاکند از وضع پشیمان مددی

یاد چشم تو ز آوارگیم غافل نیست

گرد این دشتم و دارم ز غزالان مددی

بسملم گرم طواف چمن عافیتی است

ای تپیدن به تغافل نزنی هان مددی

راحت از قافلهٔ هوش برون تاخته است

ای جنون تا شودم بار دل آسان مددی

کیست بار تپش از دوش هوس بردارد

بی‌عصایی نکند گر به ضعیفان مددی

با همه ظلم رها نیست‌کس ازمنت چرخ

آه از آن روز که می‌کرد به احسان مددی

حیله جوی نم اشکیم درین وادی خشک

کاش از آبله بخشند به مژگان مددی

بیدل از غنچه‌گرفتم سبق زانوی فکر

بود کوتاهی دامن به گریبان مددی

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗