› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1981

سر اگر بر آسمان یا بر زمین مالیده‌ام

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ینمالیدهامردیف مالیده امدشواری دشوارتر

سر اگر بر آسمان یا بر زمین مالیده‌ام

آستانش کرده‌ام یاد و جبین مالیده‌ام

برگ و ساز تر دماغیهای من فهمیدنی‌ست

عطری از پیراهنش در پوستین مالیده‌ام

سوز دل احسان پرست هر فسردن مایه نیست

من به کار شعله چون شمع انگبین مالیده‌ام

موی پیری شعلهٔ امید را خاکستر است

درد سر معذور صندل بر جبین مالیده‌ام

کوکبم آیینه در زنگار گمنامی گداخت

حرص پندارد سیاهی بر نگین مالیده‌ام

گوهر صد آبرو در پرده حل کرد احتیاج

تا عرق‌واری به روی شرمگین مالیده‌ام

جز ندامت نیست‌کار حرص و من بی‌اختیار

از پی مالیدن دست آستین مالیده‌ام

نالهٔ دل گر کسی نشنید جای شکوه نیست

گوش خود باری به این صوت حزین مالیده‌ام

نیستم بیدل هوس پروانهٔ این انجمن

چشم عبرت بر نگاه واپسین مالیده‌ام

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗