› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2224

قفای زانوی پیری مقیم خلوت خویشم

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه تخویشمردیف خویشمدشواری نسبتاً آسان

قفای زانوی پیری مقیم خلوت خویشم

کشیده پیکر خم درکمند وحدت خویشم

صفای آینه می‌پرورم به رنگ طبیعت

چراغ در ته دامان گرفته ظلمت خویشم

هزار زلزله دارم ز پیچ و تاب تعین

به هرنفس که کشد صبح من قیامت خویشم

غبار هرزه دویهای آرزو که نشاند

به گل فرو نبرد گر نم خجالت خویشم

فضول دعوی عرفان سراغ امن ندارد

به زینهار چو سبابه از شهادت خویشم

چو شمع چندکشم ناز پایداری غفلت

به باد می‌روم و غرهٔ اقامت خویشم

مگر عرق برد از نامه‌ام سیاهی عصیان

بر آستان حیا سایل شفاعت خویشم

چو شبنمم بگذارید عذر خواه تردد

چه سازم آبله پای تلاش راحت خویشم

به پیری‌ام ز حوادث چه ممکن است خمیدن

نفس اگر نکشد زیر بار منت خویشم

ز آبروی حبابم کسی عیار چه گیرد

جز این نیم نفس انفعال مهلت خویشم

می‌ام کم است دماغم فروغ محو ایاغ است

گلی ندارم و، باغ و بهار حیرت خویشم

ز خاک راه قناعت کجا روم من بیدل

به این غبار که دارم سراغ عزت خویشم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
باغ
بوستان؛ نمادِ جهان، جلوه‌گاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗