› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1537

خواهش از ضبط نفس گر قدمی پیش شود

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه یششودردیف شوددشواری دشوار

خواهش از ضبط نفس گر قدمی پیش شود

ساغر همت جم کاسهٔ درویش شود

هرکه قدر پس زانو نشناسد چون اشک

پایمال قدم هرزه‌دو خویش شود

می‌کشد خون امید از دل حسرت‌کش ما

سینهٔ هر که ز تیغ ستمی ریش شود

لذت وصل تو از کام تمنا نرود

هر سر مو به تنم گر به مثل نیش شود

نیست دور از اثر غیرت ابروی‌کجت

جوهرآینه درتیغ ستمکیش شود

چشم ما حلقه به گوش است به نقش قدمی

که به راه تو ز ما یک دو قدم پیش شود

فرصت ناز غنیمت شمر ای شوخ، مباد

حسن تابد سرالفت ز خط و ریش شود

آب یاقوت زآتش نتوان فرق نمود

اختلاط ار همه بیگانه بود خویش شود

راحت‌اندیش مباشید که در وادی عشق

وحشت آرام شود آهو اگر میش شود

گفتگو کم کن اگر عافیتت منظور است

بحر هم می‌رود از خود چو هوا بیش شود

نکشی پای ز دامان تغافل که شرار

رفته باشد ز نظر تا قدم‌اندیش شود

رشتهٔ سازکرم نغمه ندارد بیدل

گرنه مضراب قبولش لب درویش شود

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗