› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 939

دل اگر محو مدعا گردد

وزن فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه اگرددردیف گردددشواری دشوارتر

دل اگر محو مدعا گردد

درد در کام ما دوا گردد

طعمهٔ درد اگر رسد در کام

هرمگس همسر هما گردد

محو اسرار طرهٔ او را

رگ گل دام مدعا گردد

گر سگالد وداع سلک هوس

گره دل گهرادا گردد

گسلد گر هوس سلاسل وهم

کوه و صحرا همه هوا گردد

محو گردد سواد مصرع سرو

مدّ آهم اگر رسا گردد

ما و احرام آه دردآلود

هم هواگرد را عصا گردد

دل آسوده کو؟ مگر وسواس

گره آرد که دام ما گردد

در طلوع کمال بیدل ما

ماه در هالهٔ سها گردد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 16 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
آه
نالهٔ دل؛ دودِ سینهٔ عاشق و فریادِ سوز و درد.
هوا
هوای جو یا هوسِ نفس؛ آرزو، میل و عشقِ سوزان.
دام
تله شکار؛ نمادِ تعلق و گرفتاریِ جان در جهان.
محو
زدوده و ناپدیدشدن؛ کنایه از فنا و استغراق در حقیقت.
گره
بند و پیچش؛ نمادِ مشکل، اندوهِ بسته و دشواریِ کار.
صحرا
دشتِ بی‌کران؛ نمادِ آزادی، تجلیِ بی‌حد و جنونِ عشق.
سواد
سیاهی و تیرگی؛ نشانه غبار، حجاب و ظلمتِ پیش از روشنی.
سرو
درختِ بلندِ راست؛ نمادِ قامتِ موزونِ معشوق و آزادگی.
مدعا
خواسته و مقصود؛ آرزوی نهفته و غایتِ طلب.
اسرار
رازها؛ نمادِ حقایقِ نهانِ هستی و سرّ‌های الٰهی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗